من سپیده صبح همیشه بیدارم(فریدون فرخزاد)


 من سپیده ی صبح همیشه بیدارم! 

تلاش می کنم و دست بر نمی دارم

اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم

مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد

که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم

چو خار را به صفای ثبات ما بستند

گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم

من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم

چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم

مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم

چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم

اگر هزار شویم وهزار پاره شود

حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم

سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم

که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم

به نور خاک فروغ و به تربت حافظ

قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!

مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز

که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم

ولی صلابت ایران تمام عشق من است

و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم

اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود

کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم

خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند

که خاک تربت شان می وزد به کردارم 

لس انجلس ۹ سپتامبر ۱۹۸۴

هوس ام عشق(فریدون فرخزاد)


 تو از دیار من آمدی

سکوت جان را به هم زدی

کتاب غم شد دوباره باز

چو نغمۀ بیش و کم زدی

 

صدای من شد صدای تو

هوای من شد هوای تو

تپیدن قلب به خاطرت

کشیدن درد برای تو

 

نفس ام عشق، هوس ام عشق

تب و تاب قفس ام عشق

نفس ام عشق، هوس ام عشق

تب و تاب قفس ام عشق

 

به خاطر تو گذشتم از جسم

گذشتم از نام   گذشتم از عشق

رسیدن ما به هم محال است

عشق من و تو خواب و خیال است

عشق من و تو خواب و خیال است

 

نفس ام عشق، هوس ام عشق

تب و تاب قفس ام عشق

نفس ام عشق، هوس ام عشق

تب و تاب قفس ام عشق

 

اتاق خانه زهم تکیده

به جای شادی به غم رسیده

نهایت عشق رنج و عذاب است

نقش من و تو، نقشی برآب است

نقش من و تو، نقشی برآب است

نفس ام عشق، هوس ام عشق

تب و تاب قفس ام عشق

نفس ام عشق، هوس ام عشق

تب و تاب قفس ام عشق

 

تو از دیار من آمدی

سکوت جان را بر هم زدی

کتاب غم شد دوباره باز

چو نغمۀ بیش و کم زدی

 

صدای من شد صدای تو

هوای من شد هوای تو

تپیدن قلب به خاطرت

کشیدن درد برای تو

هوس ام عشق، نفس ام عشق

تب و تاب قفس ام عشق

نفس ام عشق، هوس ام عشق

تب و تاب قفس ام عشق

نفس ام عشق، هوس ام عشق

تب و تاب قفس ام عشق

نفس ام عشق، هوس ام عشق

تب و تاب قفس ام عشق

تلاش (فریدون فرخزاد)


تلاش می کنم و دست بر نمی دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم

چو خار را به صفای ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم

من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم

مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم

اگر هزار شویم وهزار پاره شود
حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم

سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم
که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم

به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!

مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز
که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم

ولی صلابت ایران تمام عشق من است
و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم

اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم

خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان می وزد به کردارم

لس آنجلس ۹ سپتامبر ۱۹۸۴

 

نامه به فاحشه(فرخزاد)


راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !

مگر هردو از یک تن نیست؟

بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین

اندوه پاییزی(فریدون فرخزاد)


 

اندوه پاییز

پاییز اندوه خود را دارد

هنگامی که ترک اش می کنیم

اکنون دیگر تندیس های او

زیر آسمانی که ما با آن خود را می آراستیم

دگرگون می شوند

و خطوط دست هایش

در نهایت رسیدن

پوسیده می شوند

پرنده های قرمز روشن

روی رنگ های سایه

سینه می گسترند

یاد جفت های سبز عاشق

زیر برگ های ریخته، خود را پنهان می کنند

دیری نمی گذرد

بر می خیزند

و پرچم ها را تکه تکه می کنند

وآن گاه عطری ناشناخته

بادها را نوازش می کند

انسان در تبعید

بنای یادبودی ندارد

او کرم و گور

یا چیزی

که کسی آن را در قهوه خانه

فراموش کرده است.

برگرفته از کتاب «خنیاگر در خون

فریدون فرخزاد درباره فروغ فرخزاد


آن پری زاد شعر

گفت وگویی با فریدون فرخزاد در باره فروغ فرخزاد

کیهان ، شماره ۷۶۶۹ پنج شنبه ۲۴ بهمن ماه ۱٣۴۷

            خنده‌های فروغ را کم دیده‌ام و افسردگی‌هایش را فراوان .گریه‌هایش بسیار بود و نمی‌دانید چه میلی به جدایی داشت.در همین حال و زمان بود که شعر (( اکنون منم زنی تنها )) را سرود. تنهایی فروغ ، گاه به عزلتی عمیق می‌انجامید. وبه آنجا که روزها در خانه می‌نشست و حتی در به روی نزدیک ترین دوستان و کسانش می‌بست .

این اواخر، به گل‌ها، هوا، خورشید، گنجشگ‌ها و بچه‌ها علاقه‌ی عجیبی پیدا کرده بود و انگار که همه‌ی وجودش لطافت شده بود ـ لطافت و دریافت.

           از غمی بزرگ سخن گفتن و از انسانی حرف زدن که حضورش سرشار از حیات بود و ذهنش باردار صراحتی صمیمی و در اندیشه‌ای عمیق، برای برادری که خود از سویی دیگر به گونه‌ای دریافت هنری رسیده است ، اگر نه دشوار ، لاجرم به یادآوری ایامی است که به تلخی نشسته است ، اما نه در معنا. می‌گفت:

        «وقتی نخستین شعر فروغ ۱۷ سال پیش از این چاپ شد ـ همان گناه که دستاویز نیش‌ها بود ـ فروغ را چنان خوش حال دیدم که لحظاتی از خود بی خود رو به روی آینه به شکلک در آوردن نشست. دنیای کودکی فروغ بخشی از زندگی روزانه‌اش بود و این پیوند لطافت زلالی به ذهنیاتش داده بود .اما چرا نگویم که من اندوه و اشک فروغ را بیش از خنده‌هایش دیده ام. »

          « دنیای او به کلی از زندگی ماشینی جدا بود .فروغ سرسپرده‌ی ذهن و احساس بود و انسان‌هایی از این گونه پیش از آن که در دنیای حال زندگی کنند .در حال و هوای کودکی و شیرینی‌های گذشته نفس می‌زنند»

او از کودکی می‌گوید و من از زمانی می‌پرسم که تلخ بود و تلخ ماند. از روزی که آن عزیز از دست رفت .

« در کودکی ما پیوند عجیبی بود. وقتی که من به ایران برگشتم فروغ را ندیدم ، او دیگر در میان ما نیود . آن روزها تنها این احساس به من دست داد که کودکی ما مرده است ـ کودکی من و فروغ »

می‌پرسم وقتی که با فروغ بود از چه چیزی پیش تر با او حرف می‌زد و جواب چه زیباست:

             « آن وقت‌ها که با هم بودیم ویا هروقت که به ایران برمی‌گشتم و می‌دیدمش ،حرف مان بیش تر بر سر کودکی بود.من واو ساعت‌ها از این که دیگر کودکی وجود ندارد ،حرف می‌زدیم. تأثر فروغ از این حقیقت به تأثر کودکی پنج ساله می‌مانست که عروسک عزیزش را از دست داده است.»

« اگر بپذیریم که شعرهای کتاب تولدی دیگر از زمره‌ی بهترین و کامل ترین آثار فروغ است،باید بگوییم که فروغ به

هنگام خلق این شعر‌ها به دوران کاملی از زندگی خود رسیده بود و اگر قبول کنیم که شعرهای او در این دوران اصیل‌ترین و کامل‌ترین آثار زندگی شاعرانه‌اش بود،باید بپذیریم که فروغ با غم‌های زندگی‌اش و با دوری‌ها ، عزلت‌ها و تلخی‌های زندگی‌اش گرفتار نوعی جنون شده بود که خود سر آغاز حرکت به سوی کمال بود.

         فروغ در حد مطلوب تکامل زندگی به جای آن که به فردا و فرداها بیندیشد ، همواره در اندیشه‌ی سی ساله پیش بود.در آثار اواخر زندگی فروغ آشکارا می‌بینیم که چه گونه در حالاتش نوعی کمال و عرفان به وجود آمده است و حاصلش هم شعرهایی است که در آن از تکامل ، مردن بدن و باقی ماندن روح حرف می‌زند . اما فروغ به طور کلی هنگامی که از تکامل حرف می‌زند ، در خطوط اصلی آثارش، غم از دست دادن روزها ، صبح‌ها و غروب‌ها دیده می‌شود . باید بگویم که پایه و اساس شعر فروغ در کودکی ریخته شده بود .فروغ از همان دوران کودکی شعر می‌گفت و این ارثی بود که از پدر به ما رسیده بود. با بزرگ شدن فروغ ، شعرهایش نیز تکامل ‌یافت به نظر من ، هنرمند هنگامی از نظر هنری تکامل می‌یابد که از نظر شخصی و انسانی نیز تکامل‌یافته باشد. من روی ‌یک جمله فروغ تکیه می‌کنم که : شاعر بودن یعنی انسان بودن ، فروغ آینه‌ای است که می‌توانیم دوران زندگی‌اش را در آن ببینیم و به شخصیت و زندگی‌اش پی‌بریم. این آینه در آغاز کدر بود ، همان زمانی که مجموعه « اسیر » را منتشر کرد او هفده سال داشت.آدم در این آینه فروغی را می‌دید که راه نداشت، روش نداشت و اگر داشت راه و روشی نبود که بنیادش بر تجربه‌ای مطلوب باشد، بل، حاصل زندگی دختر بچه‌ای بود که برای زندگی کردن دست و پا می‌زند، اما بعد‌ها خود فروغ راهی شد برای زندگی کردن .»

از آخرین باری که فروغ را دید می‌پرسم ، از آخرین حرف‌ها ، آخرین حالات و آخرین خاطره‌ها ،می‌گوید:

« زنی بود که همه‌ی شلوغی‌ها و هیاهوی زندگی‌اش را از یاد برده بود و با سماجت عاشق زندگی شده بود. در آخرین دیدارمان حس کردم که دیگر به زنده ماندن تن نیز علاقه و عقیده‌ای ندارد با ظرافت ، سادگی و زیبایی و زلالی از آن چیزهایی حرف می‌زد که در کودکی پیش رویمان بود ، حرف‌هایش و برداشت‌هایش از زندگی آینده و گذشته چنان پاک و عفیف بود که من فکر می‌کردم پس از ان هرگز نمی‌توانم زنی را مثل او ببینم ، و همین طور هم شد.»

« فروغ برای آن که حرکتش را به روی تکامل تنظیم کند از زندگی ظاهری جدا شد و هرگز نکوشید برای دل دیگران حرف‌ها و نظرهایش را وارونه کند. او ، به سوی حقیقت ، راستی و انسان بودن رفت و انسان مرد ، انسانی خوب .»

از کناره گیری سال‌های آخر عمر فروغ می‌پرسم و از نامه‌هایش می‌گوید:

        «بله ، کناره‌گیری سال‌های آخر عمرش شدید بود . در نامه‌هایش همیشه حرف‌های تازه بود ، اما متاسفانه قسمت جدی این نامه‌ها مأیوس کننده بود و از ناامیدی حرف می‌زد، این نامه‌ها نشان می‌داد نویسنده‌اش آدمی است که از زندگی زیاد متوقع نیست، راهش را یافته است و در آن پیش می‌رود. مسئله‌ای که فروغ همیشه مطرح می‌کرد ، معاشرتش با اهل فضل تهران بود ـ آدم‌هایی که سال‌ها پیش هدفی جز درهم کوبیدن او نداشتند و بعد که فروغ مرد صد و هشتاد درجه تغییر عقیده دادند. فروغ در آخرین نامه‌اش که دو هفته پیش از مرگ او بدستم رسید ، نوشته بود:اگر می‌خواهی بیایی تهران بیا ، من حرفی ندارم اما فراموش نکن که در تهران باید دیواری دور خودت بکشی و میان دیوار تنها زندگی کنی، تنهایی را حس کنی ، من سال‌هاست که این کار را می‌کنم و می‌ترسم که تو نتوانی. »

در میان این دیوار بلند بود که فروغ مرد

حرف من(فریدون فرخزاد)


همه حرفامو شنیدی، همه حرفاتو شنیدم

همه تقدیر زمان بود که من از تو نبریدم. 

تو زمانی ز سر عشق به سوی شاخه پریدی

تو دل شاخه شکستی تو غم شاخه ندیدی. 

هدف این بود که مرا روی زمینت   بکشانی

سخن این بود که چراغی به زمینم برسانی

ولی افسوس که به جز غم به مشامم ندمیدی

غم و اندوه مرا در قفس خانه ندیدی 

ولی افسوس که به جز غم به مشامم ندمیدی

غم و اندوه مرا در قفس خانه ندیدی 

همه حرفامو شنیدی،   همه حرفاتو شنیدم

همه تقدیر زمان بود که من از تو نبریدم. 

تو زمانی ز سر عشق به سوی شاخه پریدی

تو دل شاخه شکستی تو غم شاخه ندیدی 

کمکم کن که نمیرم کمکم کن که نمانم

کمکم کن که پس از تو نفسی بیش نتوانم 

من واین کوچۀ بودن، تو و این باغ رهائی

کمکم کن که تبسم ندهید بوی تباهی

من واین کوچۀ بودن، تو و این باغ رهائی

کمکم کن که تبسم ندهید بوی تباهی 

من واین کوچۀ بودن، تو و این باغ رهائی

کمکم کن که تبسم ندهید بوی تبائی

من واین کوچۀ بودن، تو و این باغ رهائی

کمکم کن که تبسم ندهید بوی تبائی

بیوگرافی فریدون فرخزاد


فریدون فرخزاد (۱۵ مهر ۱۳۱۷ در تهران – ۱۶ مرداد ۱۳۷۱ در بن آلمان) شاعر، برنامه‌ساز رادیو و تلویزیون، خواننده، مجری تلویزیونی و رادیویی، ترانه‌سرا، آهنگساز، بازیگر و فعال سیاسی ایرانی معترض به حکومت جمهوری اسلامی ایران بود که به قتل رسید. قتل او به نیروهای امنیتی دولت جمهوری اسلامی ایران نسبت داده شده است. وی برادر فروغ فرخزاد شاعر معاصر ایرانی بود.

پیش از انقلاب

فریدون فرخزاد در پانزدهم مهر ماه سال ۱۳۱۷ در چهارراه گمرک تهران متولد شد. مدتی در دبستان رازی و بعد در دبیرستاندارالفنون درس خواند و سپس به آلمان رفت. در مونیخ، وین و برلین حقوق سیاسی خواند. پایان نامهٔ خود را دربارهٔ تأثیر عقاید مارکسبر کلیسا و حکومت آلمان شرقی نوشت و با درجه دکترا (Ph.D) از دانشگاه مونیخ فارغ التحصیل شد.

او در سال ۱۹۶۲ در آکسفورد با «آنيا بوچکووسکی» زنی آلمانی که علاقه مند به تئاتر و ادبيات بوده ازدواج کرد. فرزند نخست آنها،»اوفليا» در کودکی درگذشت و فرزند دوم آنها «رستم» آنها نام داشت.فرخزاد و بوچکووسکی پس از مدتی از هم جدا شدند.فرخزاد برای بار دوم، با زنی ایرانی به نام ترانه ازدواج کرد.

فريدون فرخزاد از نوجوانی به شعر و سرودن آن علاقه داشت و ازدواج با «آنيا» او را در کار شعر جدی تر ساخت. شعرهايش را به زبان آلمانی برای روزنامه «زود دويچه » و نيز مجله دو زبانه «کاوه » فرستاد که پيش از او شعر های «سيروس آتابای» را نيز انتشار داده بودند. چيزی نمی گذرد که «مارتين والسر» نويسنده معروف، يازده شعر او را برای انتشار در يک جنگ ادبی که انتشارات «زورکامپ » قصد چاپ آن را داشته برمی گزیند.

فرخزاد سر انجام در سال ۱۹۶۴ نخستين مجموعه شعر مستقل خود را با عنوان «فصل ديگر» انتشار داده که تحسين بعضی منتقدان معروف را بر انگيخت. شاعر معروف آلمان «يواهنس بوبروفسکی» نیز پیشگفتاری برای «فصل ديگر» نوشت.

فریدون فرخزاد

پنج ماه بعد از انتشار، جايزه ادبی شعر برلين را نيز از آن خود ساخت که اعطای آن با سخنرانی بوبروفسکی همراه بود.او از جمله گفته است: «فريدون فرخزاد – و نيز سيروس آتابای به ما نشان می دهند که دنيای آکنده از وحشت جنگ هنوز جای زيستن است.» اشعار آلمانی وی از سوی ناشران بزرگ کتاب آلمان به‌عنوان بهترین اشعار سال برندهٔ جایزه شد و در کتابی که همه ساله منتشر می‌شود آثار فریدون فرخزاد در ردیف ده شاعر و نویسندهٔ سال چاپ شد.»فصل ديگر»، در ردیف آثار گوته و شیللر قرار گرفت. شعر فرخزاد که دربارهٔ برلین بود نیز جایزهٔ ادبیات برلین را گرفت.

فريدون فرخزاد چند سالی عضو آکادمی ادبيات جوانان مونيخ بوده و در سال ۱۹۶۶ به راديو و تلويزيون اين شهر نيز راه پيدا کرده است. در راديو سلسله برنامه هايی همراه با طنز و توام با موسیقی خاورميانه، از جمله ايران تهيه می کرده و در تلويزيون مجموعه فيلم رنگی «خيابان های آلپ» را ساخته است.

او در ۱۹۶۷ روی موزیک محلی (فولکلور) ایران، موزیک مدرن ساخت و با این موزیک به فستیوال موزیک اینسبورگ اتریش راه یافت که جایزهٔ اول را هم دریافت نمود. در همان سال امتحان دانشگاه خود را هم داد و در رشتهٔ حقوق سیاسی با درجه دکترا (Ph.D) فارغ التحصیل گردید. فریدون فرخزاد به جز زبان فارسی به زبانهای آلمانی، انگلیسی و فرانسوی سخن می گفت

فریدون فرخزاد، به جز مدرک دکترای علوم سیاسی، شاعر، نویسنده، برنامه پرداز، هنرپیشه، خواننده و مبتکر چندین برنامه تلویزیونی، از جمله برنامه موفق «میخک نقره‌ای» در ایران بود که تعداد زیادی از هنرمندان کنونی و مشهور ایران را به مردم معرفی نمود که ستار، ابی، مرتضی، شهره و شهرام صولتی، لیلا فروهر، نوش آفرین، روحی ساوجی، سعید محمدی و ثلی از جمله آنان می باشند.او می کوشيد شيوه ويژه خود را در شومنی تلویزیون داشته باشد. بخش هايی از شعرهای او به کاباره های سياسی اروپايی شباهت داشت و در لابلای تکه های سرگرم کننده انتقاد هايی از سياست های روز را می گنجانيد. فرخزاد در رابطه با مجری گریش در تلویزیون گفته است : » هميشه سعی می کنم مردم را در يک برنامه سه ساعته تلويزيونی که پر از خنده و شوخی و آواز و رقص است متوجه مطالبی بکنم که ارزش دارد بر روی آن ها فکر بشود.»

او در سال۱۳۵۰ در فیلم دلهای بی آرام، به کارگردانی اسماعیل ریاحی و بازی ایرج قادری و شهلا ریاحی نیز ایفای نقش کرد.

فرخزاد در زمینه موسیقی نیز فعالیت داشت و ملودی های روز غربی را در پيوند با شعر فارسی می خواند مثل «آداجيو» و يا » آيا برامس را دوست داريد؟» و گاه ترانه هايی مثل «آواز خوان، نه آواز» و «شهر من تهران» را خود می ساخت.آلبوم های موسیقی زیادی نظیر کسی میاید، خاطره یک، شب بود بیابان بود، شهر من، آفتاب می‌شود و آهنگ های طلائی از او منتشر شده است.

پس از انقلاب

فریدون فرخزاد پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران مدت کوتاهی را در بازداشت به سر برد  و سپس به شهر لس آنجلس در امریکا مهاجرت کرد.او کتاب در نهایت جمله آغاز است عشق، را در این شهر منتشر کرد.فرخزاد درباره انتشار کتابش در لس آنجلس می گوید : «اين جا، شهر نيست، جنگل است. شوره زار است، کوير است، مرداب است و بوی تعفن آن جهان را پر کرده است! شايد کتاب من نسيم معطری باشد به مشام جان های خسته از خيانت و جنايت! و خجالت می کشم که چاپ اول کتابم در لس آنجلس منتشر می شود.

فرخزاد پس از مدتی ابتدا در شهر هامبورگ آلمان و سپس شهر بن، ساکن شد و به فعالیت های سیاسی علیه جمهوری اسلامی پرداخت.

فرخزاد پس از انقلاب در فیلم«وین عشق من» در کنار هنرپیشه معروف زن اتریشی، نقش یک مسلمان افراطي را ایفا کرد.

او پس از انقلاب کنسرت هاي متعددي در شهرهاي گوناگون جهان برگزار مي کرد.فرخزاد هم چنین به مدت چهار سال، برنامه هاي راديويي «سلام همسايه ها» را که براي ايران پخش مي شد، تهيه مي کرد.آخرین کتاب شعر فرخزاد به نام «من از مردن خسته‌ام» در انتقاد از حکومت مذهبی بود.

پوران فرخزاد خواهر فریدون فرخزاد می گوید که در سال‌های جنگ ایران و عراق، فریدون سه بار به عراق سفر و به نوجوانان اسیر ایرانی درعراق کمک کرده است.

مرگ

وی سرانجام در ۱۶ مرداد ۱۳۷۱ (۶ اوت سال ۱۹۹۲) در محل سکونتش در شهر بن بر اثر ضربات چاقو توسط عوامل جمهوری …. به قتل رسید.از آنجا که پرونده قتل‌های زنجیره‌ای ایران پیگیری نشد، عاملان و آمران قتل مشخص نشدند